۱۰۱. چالش ۳۰ روزه؛ روز دوم

2. Where you'd like to be in 10 years...

*قبل از شروع، این نکته رو بگم انتظاری از وقوع این مطالب ندارم اصلا، منتها چالشه و دیگه بدون نکته و اینا حرفامو می‌زنم*

از لحاظ مکانی یا موقعیت اجتماعی؟ فرقی نمی‌کنه. همه‌اش رو می‌گم. در ده سال بعد... خیلی دوست دارم کشورهای مختلف رو دیده باشم. با فرهنگ‌های مختلف از نزدیک آشنا شده باشم و از سرگذشتشون با خبر بشم. برم ببینم زندگی در اونجا واقعا اون چیزیه که ما از این سمت تصور می‌کنیم؟ حتی اگر بشه دوست دارم برای مدت کوتاهی، در هر کشوری زندگی کنم تا ببینم زندگی در اونجاها چه حس و حالی داره. (تقریباً یه جور جهانگردی) قطعا با زندگی موقت در یکجا نمیشه کامل فهمید، اما تجربه ارزشمندی میشه. تا اون موقع دیگه کلی کتاب (به قول دوستان چندهزارتا) خوندم. اگر همه چی خوب پیش بره و تنبلی نکنم، مدرک دکترا می‌گیرم و بدمم نمیاد مدرک دکترام رو از کشور دیگه‌ای بگیرم. اصلا بدم نمیاد! فقط باید خیلی تلاش کنم. از همین الان که این چالش رو می‌نویسم / تا اون موقع دیگه قطعا حداقل یک کتاب نوشتم و اون هم چیزی جز یک داستان بلند نیست (میتونه سفرنامه هم باشه!) اون شب گفته شد و شنیدم که دیگه فلاسفه جدید از طریق رمان و ادبیات، فلسفه خودشون رو انتقال میدن. بنابراین خوندن داستان‌های بلند علناً دیگه بیفایده نیست. منم باید همچین کاری کنم. باید کلی رو ایده و طرح داستانم کار کنم و دوست دارم کتاب خیلی قویی از آب در بیاد. بتونم حداقل خودم ترجمه‌اش کنم به زبان انگلیسی و فقط تو  ایران نباشه! چون میدونید قطعا تو ایران تلف میشه یه چیز خوب. و بعد از اون ممکنه به زبان‌های دیگر هم ترجمه بشه. احتمالا تا اون موقع چندتا فیلم کوتاه بسازم! ولی فکر کنم برای ساختن فیلم بلند، سی سالگی زوده! شایدم اشتباه بکنم. نمیدونم! باید دید چندسال بعد چطور خواهد گذشت. تا اون موقع دوستای خوب زیادی پیدا کردم؛ و اگر بخوام به چالش قبل ربط بدم، ممکنه که ازدواج هم کرده باشم. اینم نمیدونم. چون من آدم‌حسابی‌های زیادی دیدم که سی سالشون گذشته بود و هنوز ازدواج نکرده بودند. القصه، ممکنه ازدواج کنم و این جهانگردی و اتفاقات جالب زندگی رو با یکی دیگه هم شریک بشم. ممکنه هم تا اون موقع این مسیر پر پیج و خم رو تنهایی طی کنم. (خداوکیلی ازدواج بحث سنگینیه! شوخی‌بردار نیست!) تو ورزش پیشرفت زیادی کردم و احتمالا تو یکی از ورزش‌های رزمی به یه سطحی رسیده باشم. بدنسازی رو ادامه دادم و از لحاظ جسمی هم یک رضایت نسبی دارم. تا اون موقع، به حجم عظیمی از سوالاتم جواب دادم، احساس رضایتم با توجه به افزایش درک و شعورم، باید بالاتر بره و خلاصه یک زندگی خوش و خرمی طی ده سال آینده / از مکان زندگی‌ام در ده سال آینده هیچ تصوری ندارم. ولی به احتمال زیاد، نتونم دوستام رو ول کنم ولی ممکنه به خاطر کار، سفرهای زیادی داشته باشم. هیچی مشخص نیست.

***

ولی عجیبه! ممکنه من حتی سال بعد رو هم نبینم. حتی روز بعد! حقیقتیه که هست. ممکنه هم تمام این ده سال مثل برق و باد بگذره و اصلا متوجه نشم. واقعا دنیا جای عجیبیه. تو برنامه‌ریزی من تصور می‌کنم که تا قیامت زنده‌ام ولی در عمل تصور می‌کنم ۲۴ ساعت بیشتر وقت ندارم :) (این جمله امام علی رو باید بدم خوشنویسی کنن بزنم به دیوار اتاقم) این جمله کمی با پست تناقض داشت ولی تقریباً اینطوریه. فکر کردن به آینده‌ای که کاملا دست خودت نیست، هم ناراحت‌کننده است، هم ترسناک، هم مبهم... / ولی این دلیل نمیشه از تلاشم کم کنم.

پ.ن: با وجود تموم این داستان‌‌های قشنگی که گفتم، یه بخشی‌اش احتمالاته. البته من می‌تونم انتخاب کنم که این احتمالات اتفاق بیفته یا نه، ولی یه بخشی‌اش هم دست من نیست اصلا. بنابراین، امیدوارانه و احمقانه به زندگی ادامه می‌دیم تا ببینیم چی میشه. اینا یه جور حکم رویاپردازی رو داره / این زندگیه! زندگی یه قمار بزرگه! ما هم زنده‌ایم و خدا مارو آفریده، پس تن به این بازی حرام میدیم...

پ.ن ۲: چالش به قدری جدی و سنگینه که احساس می‌کنم هرچی می‌نویسم باید چندبار ویرایش کنم تا چیز درخورد و قابل قبولی باشه! واقعا چالش خوبیه انصافاً. خداوند سازنده‌اش رو به مسیر مستقیم هدایت کنه. باشد که دستان من به او نرسند.

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • حمیدرضا
    • سه شنبه ۴ آبان ۰۰

    ۱۰۰. چالش ۳۰ روزه؛ روز اول

    روز اول:

    1. Your current relationship, if single discuss how single life is...

    بذار رک باشیم. من هیچ نیازی (حداقل فعلا) به نیمه گمشده خودم نمی‌بینم. بنابراین زندگی مجردی رو قدر می‌دونم با وجود دونستن تمام محدودیت‌های بعد از ازدواج! / بودن با یک نفر، شامل کوهی از مسئولیت‌ها و تعهدهاست. من هیچ آمادگی برای پذیرش هرگونه تعهدی ندارم. من اصلا وقت خودم رو هم ندارم! چه برسد وقت گذاشتن برای یک نفر دیگر. وقتی انتخاب می‌کنی که تنها نباشی و زندگی خود را با دیگری شریک شوی، و او هم با تو، دردهای مشترک، شادی‌های مشترک، لذت‌های مشترک، و خلاصه یک زندگی مشترک دارید. من هیچی برای زندگی مشترک ندارم. هیچ چیزی برای ارائه ندارم. تا زمانی که خودم را پیدا نکنم و به انسجام و استحکام قابل قبولی نرسم هیچ خبری از شریک زندگی نیست. من از وضعیت حال رضایت دارم. با اندک غمی جانفرسا در ضمیر خود؛ که هیچ ربطی هم به شریک زندگی ندارد.

    ***

    در ضمن! من هیچ مشکلی با تنهایی در حال حاضر ندارم. از زندگی لذت میبرم و هیچ احساس نیازی به کسی ندارم. دوستان خوبی پیدا کردم. دوستانی، به دور از هر گونه بی‌اعتمادی و انتظارهای بیجا از آدم / دوستانی مطلوب و حال‌خوب‌کن! دوستانی که همه از من بزرگتر هستند. (به پ.ن مراجع شود) از وضعیت خودم راضی هستم. زبان می‌خوانم، درس می‌خوانم، کتاب می‌خوانم، فیلم و سریال و انیمه می‌بینم. می‌نویسم! گوش می‌دهم! می‌بینم! سالمم! خدارو صدهزار مرتبه شکر. دیگر چه میخواهم از دنیا؟ نعمت‌های قابل شمارش نیستند. این را حقیقتاً می‌گویم. دنیا هم روز به روز چهره‌ها و حقایق جدیدتری از خودش به من نشان می‌دهد و همه اینها در تنهایی اتفاق میفتد. بله در گذشته به ذهنم زده که شاید باید یک نفر کنار من می‌بود تا مثل این فیلم‌ها، انگیزه‌ای برای من باشد و من کاری انجام دهم. (همون پشت هر مرد موفق و اینا!...) اما مگر هر آدم موفقی شریک زندگی داشته؟ بیخیال بابا! ولمان کنید. قضیه قضیه بی‌ارادگیست!

    ***

    آدم بی اراده چه تنها باشد چه دوتا، کاری انجام نمی‌دهد. من از این زندگی تنهایی بسیار خرسند و سپاسگذارم! هیچ مشکلی احساس نمی‌کنم. دیگر آن فرد افسرده و گوشه‌گیر نیستم. کمی اجتماعی‌تر شدم. با این حال، تنها اما از این وضعیت راضی هستم. شاید باید از مشکلات زندگی مجردی می‌گفتم. ولی مشکلات زندگی من، هیچ ربطی به بود و نبود یک نفر ندارد. مشکلات من همه گردن من، همه تقصیر من، و همه به دست باکفایت خودم حل می‌شوند. این بود نامه روز اول...

    پ.ن: دقیق یادم نمی‌آید حدیث بود یا نقل قول از چه کسی؛ اما میگفت برای این که شخصیت کسی را بشناسی دوستانش را ببین. یا حدیثی (احتمالا) میگفت جوان خوب جوانی است دوستانش از خودش بزرگتر باشند. یا آن ضرب المثل معروف و دهن‌پر کن را همه شنیده‌ایم. کوچیک جمع بزرگترها باش، نه بزرگ جمع کوچکترها. بنابراین، خوشحالم که همه دوستانم که جای استاد من هستند، سنشان از من بالاتر، یا خیلی بالاتر است.

    پ.ن ۲: باکفایت را به طعنه گفتم اگر متوجه نشدید. این کلمه برای من بیشتر حالت کنایه آمیز دارد تا معنی عادی‌اش / والسلام.

  • ۸
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • حمیدرضا
    • دوشنبه ۳ آبان ۰۰

    ۹۹. حس خیلی بدیه...

    که ندونی دوستات دارن راست میگن یا دروغ میگن یا ایستگاهتو گرفتن! من عادت به شوخی کردن و ایستگاه گرفتن کسی ندارم. بنابراین در تشخیص این زمینه‌ها اصلا خوب نیستم.

  • ۵
  • نظرات [ ۳ ]
    • حمیدرضا
    • دوشنبه ۳ آبان ۰۰

    ۹۸. Shazam 2019

    در نوع خودش ایده جالبی داشت. میدونم قبلا هم ابرقهرمان‌های بچه هم وجود داشتند، مثل بن‌تن مثلا! (که دیگه واقعا تهشه!) اینم به نوعی شبیه اون بود. چون میتونست در حالتی عادی باشه و در حالتی شزم باشه. دقیقا مثل بن تن که انتخاب می‌کرد عادی باشه یا موجود فضایی. این که یه بچه ابرقهرمان باشه، باعث میشه خود فیلم هم بین کودکان و همسن و سالان قهرمان محبوب باشه. بنابراین رده سنی پایین می‌گیره و خوشبختانه هیچ مورد نامناسبی نداشت. یعنی می‌تونید به راحتی بدون هیچ سانسوری با کوچکترها ببینید. (اگر تا حالا ندیده باشن) فکر کنم بشه شزم رو ابرقهرمانی در سطح سوپرمن تصور کرد. هرچند بتمن یه بار سوپرمن رو شکست داد، منتها به وسیله یک دارو که سوپرمن رو تبدیل به آدم عادی میکنه. به نظرم اگه شزم یا همون بیلی بتسون بتونه قدرت‌های خودش رو کشف کنه، چه بسا بتونه به سوپرمن برسه و حتی قوی‌تر از اون. قدرتش منشاء جادویی هم داره.

    الان متوجه شدم بازیگرِ بیلی بتسون یا همون شزم، یعنی اشر آنجل همسن منه :) ولی به نظرم اگه تخس بازی در نیاره میتونه بازیگر خوبی بشه. فیلم خیلی جالبی بود و برای همسنای من یا حتی پایینتر جذاب‌تر از فیلمای دیگه دی‌سیه! مثلا جوخه خودکشی چیه آخه؟ هضمش نمیشه کرد! ولی این خیلی قشنگ بود. توصیه می‌کنم ببینید. هیچ حرفی هم ندارم راجع به داستان و روایت فیلم. یا خود فیلم، هیچی واقعا. فقط به نظرم مطلوب و قشنگ بود. یعنی در حد 3 از 5 امتیاز داره و دیدنیه...

    راستی، می‌خواستم راجع به ابرقهرمان‌ها (از هر دنیایی!) یه چالش راه بندازم. شرکت می‌کنید راه بندازم یا الکی خودمو مسخره نکنم!؟ بگید بهم

  • ۵
  • نظرات [ ۲ ]
    • حمیدرضا
    • شنبه ۱ آبان ۰۰

    ۹۷. عجب شروعی!

    چه شروعی! در حالی که داشتم شزم می‌دیدم وارد آبان ماه شدیم. (متاسفانه ماه‌ها دیگه سی و یک روز ندارند) بدون این که بولت ژورنالم رو بنویسم و حواسم باشه. فقط هم تونستم یکی از کارهای برنامه‌ریزیم رو دقیق کشف کنم که چیکار کنم. عجب شروعی...

    او مای گاد! گذر زمان یه دفعه چقدر ترسناک شد :(

  • ۷
  • نظرات [ ۶ ]
    • حمیدرضا
    • شنبه ۱ آبان ۰۰
    آتش، بدون دود نمی‌شود
    جوان، بدون گناه...
    ولم کنید.